X
تبلیغات
می نویسم "دیدار" تو اگر بی من و دلتنگ منی...یک به یک فاصله ها را بردار باران یعنی: تو بر می گردی!!!!
به یاد نخستین قدمهای مشترکمان بر خیابان خیس پاییز 84


امروز رفتم تو قسمت نظرات وبلاگ

اصلا یادم رفته بود که به نظرای بقیه هم نگاهی بندازم

از اینکه توجه می کنید ممنون

واقعا خیلی پرمهرید

ممنون

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

تمام خواسته هایم را می گذارم بروی طاقچه انتظار و تمام نیازم را به یک نگاه ؛
می سپارم به خیالی که از میان نیمه شب بیداری هایم می گذرد
و خواب را خواب می بیند
چه روزگاریست نازنین تو در میان آغوش گرم زندگی هر روز عاشق تر می شوی
و من در میان آغوش حیله گر سرنوشت هر روز عاشق تر از تو....
شاید فرق این است که من عشق را تنها لا به لای ابرهایی می بینم که هرگز
نمی میرند و با قلم باد حرف دلشان را بروی بوم آسمان برایم نقاشی می کشند
اما در این هیاهو...
گویی در آیینه ها گم شده ام در معادلات ذهنم شاخه های عشق
را روبه روی هم می چینم که در انتها سرگیجه ای نرم
مرا به چند قدمی خواب می برد
بوسه ای می خواهم ؛ گناهش را نه...!
آغوشی می خواهم ؛ عادت کردن به گرمایش را نه..
نگاهی می خواهم ؛ چشم چرانیش را نه...
احساسی می خواهم شهوتش را نه...
جسمی می خواهم هوسش را ...
مگر می شود..؟؟
مگر می شود بدون آنها سیمای عشق را رنگامیزی و زیبا کرد
چرا سیمای عشق در انتهای معادله عریان می شود و ناقص..؟
چرا تاوان پاک بودن و دوری از گناه دفن شدن در درون نیازهاست..؟

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

دلم تنگ شده

به وسعت بی منتها

اونقدر دل تنگم که جز خیال تو هیچی آرومم نمیکنه

نا امید شدم از تو

فکر میکنم ناتوان تر از اونی هستی که نشون میدی

همیشه فکر می کردم با همه /ادما فرق داری

نمیدونم چرا این تصور من اشتباه در اومد

وای  بر حال دلم

همچیو می بخشم جز یک چیز

و اون اینکه دلی رو که بردی و هیچ تعهدی در قبالش نداشتی،نمی بخشم

نمی بخشم


نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟


در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟


آیا میبینی که تو را میبیند؟


صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم؟


دوست نـــــــدارم که بگویم دوستت دارم.


دوست دارم که بــــــــدانی دوستت دارم .


( دوستت دارم )

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

کدامین چشمه سمی شد

                  كه آب از آب میترسد

                            و حتی ذهن ماهیگیر

                                              از قلاب می ترسد

گرفته دامن شب را

                     سكوتی آنچنان مبهم

                                               مژه از پلك

                                                و پلك از چشم

                                                            و چشم از خواب می ترسد!....

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

فراموش كردن تو

هنر می خواهد

و من بی هنر ترین انسانم !!!

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

تمام برگ های دفترم تمام شد


قلمم به پایان رسید


دستم سست شد


چه سر مشقی دادی به من...!؟


هنوز هم می نویسم:


"دل دادن خطاست..........

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

زندگي همچون باد مرا به سرزمين "هميشه بيدار" رؤيا ها مي برد...

آلاله هاي هميشه خندان....

شقايق هاي نازك اندام...

دشت هاي هميشه منتظر...

و عاشقان بي تاب...

با نامت قصيده ها مي سازند و از شوقت پايكوبي مي كنند..

اما...

چرا يادت " اي عشق"؛؛؛

براي من جز نجواي بغض آلود نيمه هاي شب ارمغانه ديگري ندارد..

نجوايي كه جز مهتاب؛؛ كسي سنگ صبورش نيست...

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

          بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

         مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

دیروز دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ روی ایوان نشسته بودم و به درختی نگاه میکردم که سالها قبل کاشته بودم  و داشتم به کسی فکر میکردم که زندگی درون منو متحول کرده بود ناگاه احساس کردم دلم فرو ریخت  چیزی از قلبم افتاد  پایین

تنم لرزید و گفتم خدایا انگاری دلم شکست

واقعا شکست

خدایا این دیگه چه حسیه چرا اینجوری شد اونقدر گریه کردم و اشکام ریخت که واقعا بیحال شدم

دلمو چند وقت پیشتر زیر اون درخت خاکش کردم گفتم بزار بیدل بشم بی دل

اما بازم نشد  . تو عشق من .همه ی دل منو صاحب بودی اصلا بدون تو  نمیتونستم نفس بکشم و همه ضعف من همین بود که من با بند بند وجودم دوستت داشتم

نمیگم نفهمیدی نمیگم درک نکردی هیچی نمیگم چون از حال و روزت خبر ندارم

گلایه هم نمیکنم از سرنوشت از ادما

اما میخام بگم خدا چرا سرنوشت رو اینجوری نوشتی از این همه هجران فراق درد دوری دل شکستن چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدا چی میخوای؟

تا سر حد جنون منو میکشوندی از عشقش که چی بشه؟

چرا از نگاه به چشم ادما متنفرم و فقط چشمای اون منو مست میکنه

چرا خدا

چرا صداش دلمو می لرزونه؟!!!!

آه خدا منتظرم بازم منتظرم منتظر معجزه تو

تا آخر زندگی منتظر معجزه توام

صبر میکنم و منتظر...................

می شینم و منتظر بارون می مونم..................

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

سلآم بر عشق.........

میخام ادامه بدم ببینم میشه تا کجا رفت..............

دلتنگی پیچیده نیست...


یک دل و یک آسمون و یک بغض و آرزوهای ترک خورده..!
.
.
به همین سادگی..!

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

برای تا ابد ماندن باید رفت......

           گاهی به قلب کسی....و

                                                  گاهی از قلب کسی...........

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

بهار همچون پیچک درخت روحم را در آغوشش فشرده


اما با که می توان گفت از درد درختی که روحش با آواز


هیچ لانه ای نرقصیده...

 

تاریخ یکبار دیگر تکرار شد و اینبار بدتر از قبل..............

اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار

میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیونه وار

تو گریه های زار و زار

سپردمت به روزگار

این از خودم گذشتن و

پای خاطر خواهیم بزار.............

اما بازم میگم

باران یعنی تو بر میگردی.......................................

برو اما قول بده که خوشبخت بشی....

برو اما بدون من از همه بیشتر دوستت داشتم...........

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

باز يه بهانه ی اساسی پيدا کردم که ارزش اشک ريختنو داشته باشه .

آره ... واقعا به اشکش می ارزيد. وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم ابرای دلم ،

 دوباره دستاشونو به هم گره کردن يه جوری رفتن تو هم که ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد .

فقط يه ناخنک کوچولو برای درست کردن يه سيلاب کافی بود .

هميشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه

همينطوری بياد ، همه جارو آب ميبره ، اما بارونای اينطوری معمولا زودی بند ميان .

با خودم گفتم وای ايندفه ديگه کارم تمومه . اگه همينطوری بباره که تمامه دلمو آب ميبره . ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد . اما ابراش تمومی نداره .بازم منتظره يه بهانه و يه تلنگر کوچيکن . دفعه ی اولش که نيست ،کاره هميشگی شه . هميشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقريبا هر شب

***************************************************

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت

کاش آن آينه ای بودم من

که به هر صبح، تو را ميديدم

می کشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب

آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

بنام او که همیشه هست.....

دل و دوست یافتن،پادشاهی ست.

بی دل و دوست زیستن، گمراهی ست.......

این روزها و همه ء روزها روزهای بی تو سپری  کردن است

این بودن اما نبودن تو دیوانه ام میکند....

اما باز هم شکر گزار خداوندنم که هستی و این بودن تو آرامش بخش دل من است

به هوش باش که هر چه بکاری همان را درو خواهی کرد

پس عشق بکار که بی عشق راهی  برای رهایی نخواهی یافت...

ای دوست ،ای عشق ....چه بخوانمت نمیدانم اما هر چه هستی فقط مراقب خودت باش

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 


 

غریب است دوست داشتن.


وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...


وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...


ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛


به بازیش می‌گیریم


هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،


هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر .


 
تقصیر از ما نیست ؛


تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به  گوشمان خوانده شده‌ا


عکس های گل رز  - pixirani.ir

 

اومدم بگم عیدت مبارک فقط همین........

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند


مثل آسمانی که امشب می بارد....


و اینک باران


بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند


و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

TinyPic image

باران یعنی تو.....

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

در حضور واژه های بی نفس
          صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
                                        شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی....

 

TinyPic image

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

این شب ها


چشم های من خسته است


گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم های من است...

 

TinyPic image

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

بنام خدای عاشقان.........

عشق حواس را از دیدن عیوب منع می کند....

باران یعنی حضور تو در لحظه لحظه های عمر من....

 

TinyPic image

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 

به نام عشق.....

کاشکی تو هم کمی می نشستی کنار منو و غروب خورشید رو تماشا می کردی

بدور از همه دغدغه های روزمره زندگیت

کاشکی منم یکی از اون همه دغدغه تو بودم

کاشکی در هفته فقط یه بار یادت می اومدم که باید ورقی از صفحه ء قلب منو هم بخونی

کاشکی قدر اینمه روز و ساعت رو می دونستی

کاشکی می دونستی عاشق بودن یعنی چی

کاشکی می فهمیدی همه ء اون روزهایی که نداشتمت چقدر دوست می داشتمت

چقدر نهال عشق یک ساله ام رو پرورش دادم به امید اینکه روزی به ثمر برسه

خیلی سخته وقتی با همه ءوسعت قلبت دوست داری اما معشوقه ات حداقل ها رو از تو دریغ داره به بهانه های واهی

به یک چیز ایمان دارم که هر چیز بکاری همون رو درو میکنی

من عشق می کارم مهربونی محبت

و تو ................هر چی دلت میخواد کشت کن ولی همون رو درو میکنی

بی آرزو میشم ...بی انتظار.....بی توقع.........

تو هر چی کرمت هست به من عطا کن عشق من

امیدوارم روزی برام بشی بارون...............

باورن دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره................

 

نوشته شده توسط باران در ساعت  | لینک  | 
 

.. .. .......... ... .......